ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )
45
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )
دختر پادشاه پريان از او آبستن شد و پسرى زاد . ولى نوزاد خود را در آتش افكند . شوهرش تاب ديدن اين تبهكارى را نداشت و مىخواست او را از اين كار باز دارد ولى شرطى را كه كرده بود به ياد آورد و خاموش ماند . بار دوم كه همسرش آبستن شد ، دخترى آورد ولى اين بار بچهء خود را پيش ماده سگى افكند و ماده سگ نيز او را گرفت . اين بار هم شوهرش از كار او برآشفت و خشمگين شد ولى در برابر شرطى كه كرده بود ، ناچار شكيبائى ورزيد و چيزى نگفت . پس از چندى يكى از سرداران وى بر او شوريد و گردنكشى آغاز كرد . او نيز لشكريان خود را گرد آورد و به جنگ وى رفت . تا به سركوبى او پردازد . درين لشكركشى همسرش نيز همراهش بود . او و كسانش به بيابانى رسيدند و در ميان بيابان ناگهان لشكريانش پى بردند كه هر چه خوراكى داشتهاند ، همه با خاك آلوده شده و هر چه آب داشتهاند از مشكها رفته و ديگر نه خوردنى دارند و نه آشاميدنى . از اين رو ، مرگ خود را پيش چشم ديدند و دانستند كه اين هم از كارهاى پريان است و به دستور همسر او انجام يافته است . او در اين جا ديگر نتوانست خاموش بماند . از اين رو پيش زن خويش رفت و بنشست و - چون نمىتوانست به خود او خرده گيرد - به زمين اشاره كرد و گفت : « اى زمين ، پسر مرا در آتش سوزاندى و دختر مرا به